تاریخ : ۱۳۹۶/۰۸/۲۷      سرویس : تولید تحریریه مرکزی

    


خرده‌فرهنگ‌ها و مساله‌ای به نام رسانه

کد خبر : 45035 تعداد بازدید : 6538 تاریخ خبر : ۱۳۹۳/۱۰/۲۱   ساعت خبر : ۰۹:۳۱

فرهنگ، ملیت و هویت باهم ارتباط مستقیم و سازنده دارند. عامل ایجاد و تقویت این رابطه، خرده فرهنگ‌ها هستند و رسانه، ضامن بقای خرده فرهنگ‌هاست.


جام جم آنلاين در تعريفي به اين خرده فرهنگ ها و  دستيابي به غالب مشترك در رسانه مي پردازد.

يك: اصل مليت
سانچو، شهردار معزول رمان «عاليجناب كيشوت» (گراهام گرين ‌/‌ رضا فرخفال ‌/‌ 1385) شاهد صحنه‌ عجيبي است: در يكي از مناطق كوهستاني و پرت اسپانيا دو جهانگرد خارجي مشغول خوردن صبحانه‌اند. سانچو از اين‌كه آنها كمترين وسايل راحتي را همراه دارند و حتي يك كلمه اسپانيايي بلد نيستند و كاملا احساس آسايش مي‌كنند، حيرت مي‌كند. شايد چنين صحنه‌اي نديده باشيد اما حتما ديده‌ايد كه بعضي هموطنان ما وقتي عازم سفرند سعي مي‌كنند همه چيز با خود بردارند؛ ظرف و ظروف ، لحاف و تشك ، روانداز و زيرانداز ، منقل و قاشق و چنگال و اجاق و كلمن و نمكدان و سفره و قدري ميوه و ديگر مخلفات! كساني كه چنين روحيه‌اي دارند، الزاما دچار مشكل مالي نيستند و خسيس هم به حساب نمي‌آيند، گرچه ممكن است خود را دورانديش بدانند. علت خيلي ساده است: اين گروه از مسافران، فقط شهر محل اقامتشان را به‌عنوان خانه پذيرفته‌اند و بيرون از اين محدوده، احساس غريبي و بيگانگي مي‌كنند؛ به همين دليل ناچارند هر آنچه را كه به كارشان مي‌آيد و ممكن است به آن احتياج پيدا كنند، با خود بردارند. اين خصلت به تنهايي مشكل به حساب نمي‌آيد. دردسر وقتي شروع مي‌شود كه اين‌جور افراد، زباله‌هايشان را در دشت و كوه و دريا رها مي‌كنند، جنگل را آتش مي‌زنند و به طبيعت آسيب مي‌رسانند. اين رفتار، صرفا ناشي از بدجنسي يا بي‌احتياطي و بي‌فكري نيست. وقتي آدم‌ها خيال كنند در خانه نيستند، چنين رفتارهايي خيلي عجيب نيست. بگذاريد يك حكم كلي بدهم و خيالتان را راحت ـ يا ناراحت؟! ـ كنم: هر قدر بار مسافران داخلي يك كشور، سنگين‌تر باشد، پيوند ملي مردم آنجا سست‌تر است!
اين مقدمه‌ كوتاه مي‌تواند از جهتي راهگشا هم باشد. مي‌توانيم به تعريف متفاوت مليت برسيم كه شايد با آن كمتر برخورد كرده باشيد: «اصل مليت» يعني مردم يك كشور، در هر نقطه از خاك سرزمين‌شان كه باشند، حس كنند در خانه هستند.

دو: خرده‌فرهنگ‌ها

در عين حال، فرقي نمي‌كند محل سكونت شما كجا باشد؛ مشهد، تهران، سنندج، چابهار، تبريز، بجنورد يا اهواز. كافي است فقط ده كيلومتر از محل سكونت‌تان دور شويد تا با طيف متفاوت و متنوعي از فرهنگ‌هاي قومي و محلي برخورد كنيد. فرض مي‌كنيم شما از تهران به طرف غرب كشور حركت مي‌كنيد و نظرآباد، قزوين و تاكستان را پشت سر مي‌گذاريد و وارد استان قزوين مي‌شويد. در تمام مدت، ظاهرا در استان البرز بوده‌ايد و سپس از استان قزوين عبور كرده‌ايد، اما درواقع، منظومه‌اي از چند فرهنگ متفاوت را پشت سر گذاشته‌ايد. اينجا فرصت نيست كه جزئيات و مشخصات اين فرهنگ‌ها را بنويسم اما همين‌قدر اشاره كنم كه شهرهاي استان البرز و قزوين و زنجان نه فقط از حيث ويژگي‌هاي فرهنگي باهم تفاوت دارند، بلكه از جهاتي حتي با هم نيز فرق مي‌كنند. اين وجوه تمايز، در پوشش، سبك زندگي، آداب و رسم و رسوم و مخصوصادر زبان، گويش و لهجه تجلي مي‌يابند.
استان لرستان را در نظر بگيريد. شايد شما هم از گروهي باشيد كه بسادگي اهالي اين استان را «لر» مي‌نامند. اين نامگذاري البته نادرست نيست، اما براي شناخت و توصيف ساكنان لرستان، نارساست. لرها باتوجه به تيره، طايفه و شاخه‌اي كه به آن تعلق دارند، از مشخصات انحصاري قابل توجهي برخوردارند كه آنها را از هم متمايز مي‌كند. بويژه در آداب و رسوم و گويش. اين خصلت‌ها در گذر هزاران سال، قوام يافته و رشد كرده و به ركني از هويت اين مردم بدل شده است. در همه‌ نقاط كشورمان مي‌توان اين فرهنگ‌هاي كوچك محلي و قومي را ديد. چيزي كه مردم‌شناسان «خرده فرهنگ» مي‌نامند. به قول آنتوني گيدنز: به ارزش‌ها هنجارهاي متفاوت باارزش‌ها و هنجارهاي گروه اكثريت ـ كه يك گروه درون‌جامعه‌اي بزرگ‌تر داراست ـ خرده فرهنگ مي‌گويند. خرده‌فرهنگ‌ها قابل شناسايي و تغيير هستند و بيشتر به ارزش‌هاي گروه اقليت اطلاق مي‌شوند. (جامعه‌شناسي‌/‌ منوچهر صبوري)‌
البته من تقسيم گروه‌هاي انساني را به اكثريت و اقليت نمي‌پسندم. اگر بپذيريم كه خرده‌فرهنگ‌ها با مفهومي به نام «هويت» گره خورده‌اند و نه ساز و كاري براي تفكيك اين مفاهيم هست و نه ضرورتي و نه اصلا اين كار، درست است، آن وقت پي خواهيم برد كه شاكله‌ فرهنگ يك جامعه شباهت بسياري به تسبيح دارد. هر دانه‌ تسبيح، نمايانگر يك خرده فرهنگ است و نخ متحدكننده، همان مليت است. يك خرده‌فرهنگ را نمي‌توان بدون پاره كردن نخ، از مجموعه دانه‌ها خارج كرد.

سه: رسانه
با تقسيم‌بندي گروه اكثريت و اقليت در حوزه‌ فرهنگ موافق نيستم، اما در عين حال بايد پذيرفت كه در هر جامعه‌اي، نوعي فرهنگ غالب وجود دارد. ديگر فرهنگ‌ها را نمي‌شود الزاما فرهنگ مغلوب ناميد اما به هر حال، فرهنگ غالب در مواردي خود را ديكته مي‌كند، لهجه‌ تهراني را در نظر بگيريد. اين لهجه متعلق به پايتخت است. محلي كه همه مراكز مهم تصميم‌گيري در حوزه‌ اقتصاد، سياست و اجتماع و فرهنگ در آن متمركز شده‌ است، گران‌ترين شهر كشور است و بيشترين تعداد دانشگاه‌ها، نهادهاي علمي و تحقيقاتي و روزنامه‌ها و مجلات و... در آن قرار دارد. بنابراين مي‌بينيم كه لهجه تهراني به نوعي خود را در دورترين نقاط كشور تسري مي‌دهد. دلايل و علل چنين مقوله‌اي، در حوصله اين نوشتار نيست. من مي‌خواهم از نقش تلويزيون در اين فرآيند حرف بزنم.
بونوئل (1983 ـ 1900) معتقد بود كه مهم‌ترين وظيفه تلويزيون، بي‌هويت كردن مردم جامعه است. شايد زماني اين تفكر خيلي بدبينانه و افراطي به نظر مي‌رسيد، اما وقتي در اروپا و آمريكا تلويزيون، فرهنگ غالب را به صورت مصرف‌گرايي، ترويج قالب‌هاي موسيقي مدرن، معماري، پوشش خاص شهرهاي بزرگ و حتي لحن حرف زدن و راه رفتن و مدگرايي گستراند، معلوم شد كه ادعاي آن فيلمساز فقيد چندان هم بي‌ربط نبوده است. آنچه را «جهاني‌سازي» يا «جهاني شدن» مي‌نامند مخلوق تفكري است كه البته تلويزيون هم نقشي محوري در خلق و پيشبرد آن داشته و دارد. به قول مارتين آلبرو: «مردم جهان در يك جامعه‌ واحد و فراگير جهاني به يكديگر مي‌پيوندند.» يا به گفته امانوئل ريشتر: «جهاني شدن شكل‌گيري شبكه‌اي است كه طي آن اجتماعاتي كه پيش از اين در كره خاكي، دورافتاده و منزوي بودند در وابستگي متقابل و وحدت جهاني ادغام مي‌شوند.» اين جمله وضوح غيرقابل انكاري دارد و خبر از دوره‌اي مي‌دهد كه تمدني عظيم و فرهنگي يكپارچه، همه‌ خرده فرهنگ‌ها را در خود هضم و مستحيل كرده و جامعه‌اي نو را پديد آورده است؛ از جنس همان جامعه‌اي كه آلدوس هاكسلي در رمان «دنياي قشنگ نو» نسبت به تولد آن هشدار داده بود.

موضوع اينجاست كه تلويزيون به‌عنوان يك رسانه‌ فراگير، هم مي‌تواند ضامن بقاي خرده فرهنگ‌ها باشد و هم آنها را تغيير دهد!
يكي از ويژگي‌هاي بارز رسانه در سال‌هاي پس از انقلاب، تقيد و التزام به حفظ فرهنگ‌هاي قومي و محلي است، امري كه در قانون اساسي هم ذكر شده است. البته تا مدتي طول كشيد كه نشانه‌هاي اين التزام آشكار شود. در سال‌هاي دهه 60، شبكه‌هاي استاني عملا وجود نداشت. وظيفه‌ آنها تقويت و پخش برنامه‌هاي شبكه‌هاي دوگانه سيما و گاهي هم تهيه و ارسال اخبار تصويري بود، اما از دهه 70، بتدريج استان‌ها اجازه يافتند ـ ولو به صورت محدود ـ توليد و برنامه‌سازي داشته باشند. بتدريج امكانات رسانه گسترش يافت و طولي نكشيد كه نه‌تنها همه‌ مراكز استان صاحب آنتن شد بلكه توانستند در ساعاتي از روز، برنامه‌هاي محلي توليد و پخش كنند. بسياري از قطعات ارزشمند موسيقي‌هاي محلي و قومي در اين مقطع ضبط شد. فيلم‌ها و سريال‌هايي با زبان‌ها و گويش‌هاي محلي ساخته شد (امري كه كم‌سابقه بود) و وقتي همه‌ شبكه‌هاي استاني روي ماهواره رفت، ضرورت حركتي واحد و تمركز بيشتر احساس شد. ابتداي سال 1390 ايده تاسيس شبكه «شما» مطرح شده بود و بزودي به افتتاح آن انجاميد. روي كاغذ، بنا بود كه نه‌تنها به توليد و تكثير برنامه‌هايي با موضوع مختصات فرهنگ‌هاي محلي و قومي دست بزند، بلكه گزيده‌هايي از بهترين توليدات داستاني و مستند مراكز استاني را نيز پخش كند.
در عمل چنين نشد. شبكه فقط به صورت بسيار محدود اجازه توليد داشت! نگاه كميت‌گرا بر منظر كيفيت‌گرا غالب شده بود و به نظر مي‌رسيد وضع به همين منوال ادامه خواهد يافت.
خوشبختانه چنين نشد. مديريت فعلي رسانه، ضرورت كوچك‌سازي، ايجاد تمركز و كيفيت‌گرايي را در راه‌اندازي شبكه‌هاي تلويزيوني به روشني دريافت؛ شبكه‌هايي كه كاركرد مثبتي نداشت در شبكه‌هاي ديگر ادغام شد و مي‌دانيم كه تلاش‌هايي جدي براي اصلاح و گسترش شيوه‌ فعاليت شبكه‌هاي استاني و بخصوص شبكه‌ «شما» در جريان است؛ امري كه مي‌تواند ضامن يكپارچگي فرهنگي، تقويت هويت ايراني ـ اسلامي و تداوم اصل مليت باشد؛ كاري كه بخوبي از تلويزيون ساخته است.


۱۳۹۳/۱۰/۲۱
چاپ خبر     

    
© 2012 - pririb.ir - <Powered BY YIP> Contact us :epr@irib.ir